پارت هفتاد و ششم :

مینا نگاهی پرغصه به چهره‌‌ی غمگین نیکی انداخت و در حالی‌‌که خودش هم حال بهتری از او نداشت، گفت:
ـ انقدر گریه نکن دخترم! تو بارداری. باید به فکر بچه‌‌تم باشی. پسر من هر جا باشه راضی نیست تو با خودت و بچه‌‌ت این‌‌طوری کنی.
نیکی اشک‌‌ریزان با دلی شکسته گفت:
ـ مینا جون من انقدر داغونم که اصلاً یادم رفته بچه‌‌ای هم تو راه دارم. شب و روزم شده گریه‌‌ و دعا.
مینا اشک‌‌های گ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    نیکی عشقش چقدرعمیق احساس زنده موندپیمان درست میدونه عالیه بانو

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    نیکی یه عاشق واقعی بود و دلش بهش دروغ نمی‌گفت ♥️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️